يادت مي آيد بهترين بازيمان هفت سنگ بود؟
تو يك لحظه چشم بر نمي داشتي تا دقيق نشانه روي
من اما...
تمام مدت فقط به سنگهاي كنار هم مي نگريستم
به اميد اينكه اين بار نشانه ات خطا رود....
ولي سنگ ها به هوا مي رفتند و هوراي شادمانه ات هم...
آن روزها گذشت....
حالا ديگر هيچ چيز كنار هم نيست...
شادي كن...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:3 PM توسط مهرداد
امروز دوباره دلم شکست...از همان جایه قبلی...
کاش میشد آخر اسمت نقطه گذاشت تا دیگر شروع نشوی...
کاش میشد فریاد بزنم...
پایان
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:1 PM توسط مهرداد
در يك كلام كوچك
در تو...
خلاصه كردم
اي كاش مي شد
يكبار
تنها همين يكبار...
تكرار مي شدي
تكرار...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:0 PM توسط مهرداد
به شانه ام زدی که تنهاییم را تکانده باشی
به چه دل خوش کنم؟
تکاندن برف از روی آدم برفی؟؟؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:58 PM توسط مهرداد
احساس سوختن به تماشا نمی شود
آتش بگیر تا بدانی چه می کشم...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 7:5 PM توسط مهرداد
گريه را آغاز كن
مرثيه ي جدائيم را
حالا كه عمق صدايم
ديگر هرگز برايت فرياد نيست.
بوسيدنت آرام و كناري نهادن را هنگام رسيده است.
از چه مي هراسي ؟ !
انگار در ناگهان ِ نگاهت ، انگار ِ هزار واقعيت است
بگذار سكوت آوار شود
آه...
و فريب چه باور ِ تلخي ست
با اين همه ، گاهي به خانه ام بيا
خانه ام همين حوالي ست
آري نرسيده به سالهاي ِ فراموشي ِ تو ،
من نيز تا بي نهايت ِ باران مي مانم...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:49 PM توسط مهرداد
انگار دری به سردی خاک باز کردم
گورستان به زندگیم تبعید...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:45 AM توسط مهرداد
همه جا را گشتم...
حتی زیر گیره ی مو هایت
گوشه ی چشمانت...
نمیدانم باز این دل را،کجا جا گذاشتم...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 7:34 AM توسط مهرداد
بزرگترين افسوس آدمي آنست كه مي خواهد اما نمي تواند ...
و به ياد مي آورد...
روزي را كه مي توانست اما نخواست...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:6 PM توسط مهرداد
بايد اعتراف كنم
من نيز گاهي به آسمان نگاه كردم
دزدانه در چشمان ستارگان...
نه به تماميشان...
به آنها كه شبيه ترند به چشمان تو...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:59 PM توسط مهرداد
چه جرعتی پیدا می کند انسان...
هنگامی که در می یابد
دوستش دارند...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:6 AM توسط مهرداد
گاه براي خواستن بايد ويران كرد...
گاه براي داشتن بايد گذشت...
گاه در اوج تمنا بايد نخواست...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:12 PM توسط مهرداد
لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگین اند
و چشمانم که تا دیروز
به عشقت مي درخشيدند
نمی دانی چه غمگین اند...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:25 PM توسط مهرداد
گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست كه از ديده من رفتي ليك
دلم از مهر تو آكنده هنوز...
دفتر عمر مرا
دست ايام ورقها زده است
زير بار غم عشق
قامتم خم شدوپشتم بشكست
در خيالم اما
همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز...
در قمار غم عشق
دل من بردي با دست تهي
منم آن عاشق بازنده هنوز ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 5:57 PM توسط مهرداد
اي ستاره، اي ستاره ي غريب!
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم
پس چرا به داد ما نمي رسد؟
ما صداي گريه مان به آسمان رسيد
از خدا چرا صدا نمي رسد؟
بگذريم ازين ترانه هاي درد
بگذريم ازين فسانه هاي تلخ
بگذر از من، اي ستاره، شب گذشت
اي كه دست من به دامنت نمي رسد
اشك من به دامن تو مي چكد
با نسيم دلكش سحر
چشم خسته ي تو بسته ميشود
بي تو در حصار اين شب سياه
عقده هاي گريه ي شبانه ام
در گلو شكسته ميشود...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 12:48 PM توسط مهرداد
کمی تنها ...
کمی بی کس ...
کمی از یاد ها رفته ...
خدا هم ترک ما کرده
خدا دیگر کجا رفته ؟
نمی دانم مرا آیا گناهی هست ؟
که شاید هم به جرم آن
غریبی و جدایی هست
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 5:21 PM توسط مهرداد
به صد رسيده بودي
چشم بسته...
قرار ما يك بازي ساده بود
نيامدي بگردي
انگار از هزار هم گذشتي...
و من پشت درخت ها
زرد شدم
و خيال پيدا شدن
از سرم پريد...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 8:50 PM توسط مهرداد
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم
ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا مي كشت
باز زندان بان خود بودم
آن من ديوانه ي عاصي
در درونم هاي هو مي كرد
مي شنيدم نيمه شب در خواب
هاي هاي گريه اش را
در صدايم گوش مي كردم
درد سيال صدايش را
شرمگين مي خواندمش بر خويش
از چه او بيهوده گرياني؟
در ميان گريه مي ناليد :
دوستش دارم نمي داني...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 12:22 PM توسط مهرداد
هر چه هستی باش!
اما کاش...
نه؛ جز اينم آرزويی نيست
هر چه هستی باش!
اما باش!..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:7 AM توسط مهرداد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9:0 PM توسط مهرداد
